ین اثربیادماندنی شادروان مهدی اخوان ثالث راتقدیم می کنم به کسانی که از سیاست و بازی های سیاسی و نیرنگ های سیاسی کاران و سیاست بازان به تنگ آمده اند .
نادر یا اسکندر؟
موجها خوابیده اند،آرام ورام ،
طبل توفان از نوا افتاده است .
چشمه های شعله ور خشکیده اند،
آبها از آسیا افتاده است .
درمزارآباد شهر بی تپش
وای جغدی هم نمی آیدبگوش .
دردمندان بی خروش وبی فغان .
خشمناکان بی فغان و بی خروش .
آههادرسینه ها گم کرده راه ،
مرغکان سرشان بزیر بالها.
درسگوت جاودان مد فون شده ست .
هرچه غوغا بود وقیل وقالها .
آبها از آسیا افتاده است ،
دارها برچیده ،خونها شسته اند.
جای رنج وخشم و عصیان بوته ها
پشبنکهای پلیدی رسته اند .
مشتهای آسمانکوب قوی
واشده ست و گونه گون رسواشده ست .
یا نهان سیلی زنان ،یاآشکار
کاسه پست گدائی ها شده ست .
خانه خالی بود وخوان بی آب ونان ،
وآنچه بود ،آش دهن سوزی نبود .
این شب ست ،آری ،شبی بس هولناک ،
لیک پشت تپه هم روزی نبود.
باز ما ماندیم و شهر بی تپش
وآنچه کفتارست وگرگ وروبه ست .
گاه میگویم فغانی برکشم ،
باز می بینم صدایم کوته ست .
باز می بینم که پشت میله ها
مادرم استاده ،باچشمان تر .
ناله اش گم گشته در فریادها،
گویدم گوئی که : (من لالم ،توکر.)
آخرانگشتی کند چون خامه ای
دست دیگر رابسان نامه ای .
گویدم (بنویس وراحت شو -)برمز،
(- تو عجب دیوانه و خودکامه ای .)
من سری بالا زنم چون ماکیان
ازپس نوشیدن هر جرعه آب .
مادرم جنباند از افسوس سر ،
هرچه از آن گوید ، این بیند جواب .
گوید (اخر ...پیرهاتان نیز ...هم ...)
گویمش ( اما جوانان مانده اند.)
گویدم (اینها دروغند و فریب .)
گویم (آنها بس بگوشم خوانده اند .)
گوید (اما خواهرت ، طفلت ،زنت ...؟)
من نهم دندان غفلت بر جگر .
چشم هم اینجا دم از کوری زند ،
گوش کز حرف نخستین بود کر.
گاه رفتن گویدم – نومیدوار
وآخرین حرفش –که : (این جهل ست ولج ،)
قلعه ها شد فتح ،سقف آمد فرود ....
و آخرین حرفم ستون ست و فرج .
میشود چمش پر از اشک و بخویش
میدهد امید دیدار مرا .
من به اشکش خیره از این سوی وباز
دزد مسکین برده سیگار مرا .
آبها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما ماند یم و خوان این و آن
میهمان باده و افیون و بنگ
از عطای دشمنان و دوستان .
آبها از آسیا افتاده ،لیک
باز ما ماندیم و عدل ایزدی .
و آنچه گوئی گویدم هرشب زنم :
(باز هم مست و تهی دست آمدی ؟)
آنکه در خونش طلا بود و شرف
شانه ئی بالا تکاند و جام زد .
چتر پولادین ناپیدا بدست
رو بساحلهای دیگر گام زد .
در شگفت از این غبار بی سوار
خشمگین ،ما نا شریفان مانده ایم .
آبها از آسیا افتاده ،لیک
باز ما با موج و توفان مانده ایم .
هرکه آمد بار خود را بست و رفت .
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب .
زآن چه حاصل ،جز دروغ و جز دروغ ؟
زین چه حاصل ،جز فریب و جز فریب ؟
باز می گویند:فردای دگر
صبر کن تا دیگری پیدا شود .
نادری پیدا نخواهد شد ،امید
کاشکی اسکندری پیدا شود .
همین